عشق بازی می کنم با روی زیبایی که نیست
در خیالم بوسه می نوشم ز لبهایی که نیست
دستِ خالی دارم از چشم انتظاری ؛ در خیال
گاه می سازم به عطری یا به رویایی که نیست
تشنه ای بر ساحلم دریای آغوشت کجاست
تا به کی خواهم زنم دل را به دریایی که نیست
عاقبت عشق آبرویم را به بدنامی کشید
فاش و رسوا تر ز من در شهر، رسوایی که نیست
فکر آغوشش به سر دارم به بیداری و خواب
جایِ من آغوش دلدار است، هر جایی که نیست
حاصلم از عشقِ شیرین، تلخ کامی گشته است
پاک مجنونم، شدم عاشق به لیلایی که نیست
حالِ امروزم به بی مهری و تنهایی گذشت
پس دلم را از چه دارم خوش، به فردایی که نیست
دکتر مسعود اصغرپور