دنیا تقاصِ چیدن یک دانه سیب بود
جز عشق کلّ وعده ی دنیا فریب بود
فریاد ما به ساحتِ بالا نمی رسد
دیگر چه جای گفتن أَمَّن یُجِیبُ بود
دردی هزار ساله را در سینه می کشم
پیداست زخمِ کهنه ی ما از طبیب بود
بختم ز بی خیالیَش خمیازه می کشد
منجیِ دست بسته ی ما بر صلیب بود
در خلوتی که یار به حالم نظر نکرد
من بی نشان نشستم و حرف از رقیب بود
آن آشنا که دم به دم لاف از وفا بزد
با دیگران ملایم و با ما غریب بود
محکومِ خواب دیدن رویای بهترم
خشک است چشم آسمان امشب،عجیب بود
دکتر مسعود اصغرپور