دمادم می شمارم زخم های بی شمارم را
به دست دل نباید می سپردم اختیارم را
به حالم زار می گرید زمین و آسمان با هم
دلت آمد که تار و تیره کردی روزگارم را
تو را با اشک در بغضم فرو بردم به آرامی
بگو تا کی بسوزانم به پایت انتظارم را
هوایم درد می بارد زمینم مرگ می جوشد
زمستان است و من دیگر نمی بینم بهارم را
مرا با خاطراتت پایِ یک گل زیرِ خاکم کن
مگر با اشکِ شبنم، تر کند آن گل مزارم را
دکتر مسعود اصغرپور