فقط با مرگم از دردت کمی آرام می گیرم
نمی خواهی سری بر شانه ات ، دلتنگ می میرم
نگاهم گرم می گیرد درآغوشش دو چشمت را
بخوان از عمق چشمانم چه معصومانه دلگیرم
تحمل می کنم، هر کس بگوید هرچه می خواهد
دو چندان می شود دردم ندانم چیست تقصیرم
چرا هرشب به رویایم تو را در خواب می بینم
ولی در وقت بیداری شود وارونه تعبیرم
چو شد مهتاب با من اندکی شب زنده داری کن
تو می خوابی ولی من با غمت تا صبح درگیرم
دگر از من چه می خواهی ازین دیوانه تر گردم؟!
اگر مرگ مرا خواهی بیا راضی به تقدیرم
دکتر مسعود اصغرپور