هوای سینه ام همچون غروبی سخت دلگیر است
تو سیر از من ، من از دنیا، دلم از هردو مان سیر است
دگر آب از سرم بگذشت و تنهایی امانم برد
پریشان است حالم ، روزگارم شیر در شیر است
ز رفتن درد می نوشم، ز ماندن زهر خواهم خورد
درونم جنگ بی پایان ، دلم با عقل درگیر است
دقایق می درد جان را، نفسگیر است تنهایی
دلم را گر به دست آری همین امروز هم دیر است
پیاپی خاطراتت در خیالم رنگ می بازد
خدایی کس نمی داند جدایی سخت دلگیر است
عزیز مصر می گردی عزیزان را مشو غافل
که یعقوب از غمت کور و زلیخا در تبت پیر است
تو بی من می شوی تنها ولی من بی تو نابودم
رهایم کن اگر این عشق با من دست و پا گیر است
دکتر مسعود اصغرپور