خزان بر باغ ما افتاد و افتادم چو برگی زرد
تو از آزار من دلخوش، من از تحقیر ها دلسرد
من از اثبات خود دیگر کشیدم دست، رسمش بود
خودت با دست خودخواهی، مرا اینگونه کردی طرد
گمانم انتظار از مرگ هم جان گیر تر باشد
اگر ماندن بوَد با درد جز رفتن چه باید کرد؟!
تو را جا می گذارم می روم تا عمق نابودی
ببین خودخواهیت آخر چه ویرانی به بار آورد
دلم تا یک قدم دور از تو شد، دلشوره می گیرد
نمی دانم دگر بی من در این دنیا، چه خواهی کرد
مرا آسان به دست آوردی و آسان ز کف دادی
چه راحت می رود بر باد ، عشقی را که باد آورد
دکتر مسعود اصغرپور