گریه ام را هیچ آغوشی بجز دیوار نیست
تا سحر با من کسی، جز یاد او بیدار نیست
تا در این بازار، دل را می فروشد نرخِ جان
غیر من دل را خریداری در این بازار نیست
چشم عاشق کور می باشد، طبیب عشق گفت:
هیچ درمانی مرا، جز ذرّه ای دیدار نیست
عاشقی ننگی است با ارزش، به رسوایی قسم
هر کسی بی آبِرو گردد، خیانتکار نیست
عاشقی هرگز جنایت نیست، آنی غفلت است
پیش آید اتّفاقی ، قابل انکار نیست
یاوه می گویند ؛ با یک گل نمی گردد بهار
بی گلم، دیگر بهاری باغ را در کار نیست
خوش نگردد حالِ من، رفتن به گلزارم چه سود؟
چون گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست
گرچه دل را بد شکستی دوستت دارم هنوز
هست شیرین چیدنت ای گل، ولی بی خار نیست
می خروشم تا در آغوشت به آرامش رِسَم
رود وقتی دل به دریا می زند هشیار نیست
جستجو کردند دل را، تا که پیدایت کنند
گر مرا بویند پیدا کردنت دشوار نیست
رنگ و رویم زرد و از پاییز ، پاییزی تر است
برگِ زردم را ، زمستانی دگر در کار نیست
دکتر مسعود اصغرپور
عشق بازی می کنم با روی زیبایی که نیست
در خیالم بوسه می نوشم ز لبهایی که نیست
دستِ خالی دارم از چشم انتظاری ؛ در خیال
گاه می سازم به عطری یا به رویایی که نیست
تشنه ای بر ساحلم دریای آغوشت کجاست
تا به کی خواهم زنم دل را به دریایی که نیست
عاقبت عشق آبرویم را به بدنامی کشید
فاش و رسوا تر ز من در شهر، رسوایی که نیست
فکر آغوشش به سر دارم به بیداری و خواب
جایِ من آغوش دلدار است، هر جایی که نیست
حاصلم از عشقِ شیرین، تلخ کامی گشته است
پاک مجنونم، شدم عاشق به لیلایی که نیست
حالِ امروزم به بی مهری و تنهایی گذشت
پس دلم را از چه دارم خوش، به فردایی که نیست
دکتر مسعود اصغرپور