می شود دنیا قفس وقتی که بی بال و پری
باتو باشم در قفس بهتر رها با دیگری
باز هم دارم محبت را گدایی می کنم
عشق را ارزان چرا دادم که شد بی مشتری
من پناهت بوده ام اما نمی دانم چرا
قصد داری بی جهت کفر مرا در آوری
در دلم دیگر ندارم جا برای هیچ کس
باغ را طالب نباشد تلخ باشد نوبری
من تو را با خون دل از یاد بردم، ذره ای
شک ندارم می توانی از من آسان بگذری
می روم گم می شوم در خاطراتم تا ابد
جستجو کن تا مرا پیدا کنی در دیگری
دکتر مسعود اصغرپور