وقت آن است که خود را به رهت اندازم
تا چنان خاک تو گردم که نیابی بازم
از چه رو عشرت امروز به فردا خواهم
کار امروز به فردا ز چه می اندازم
درد هجران جگرم سوخت، دلت گر سوزد
لا علاج است تب عشق ، تو درمان سازم
می چکد عطر تو ناخواسته از افکارم
فاش سازد در و دیوارِ وجودم رازم
در قمارت غزلی را به میان آوردم
غافل از آنکه چنین قافیه را می بازم
دکتر مسعود اصغرپور