چه رسوا گشته ام رازم چرا پنهان نمی ماند
تو راز از چشم من خوانی و در چشمان نمی ماند
سکوتم بی صدا با پنبه ما را سر برید آخر
چنین جان می کَنم آخر برایم جان نمی ماند
چرا کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
چرا آسان نمود اوّل ولی آسان نمی ماند
به آغوشت قسم خواهم شوم زندان بازویت
کسی با بی گناهی هرگز این زندان نمی ماند
به آغوشت پناه آورده ام آرامشم گردی
مکن طوفان کسی سالم از این طوفان نمی ماند
نخواهد از تو برگردد دلم چون حاصلش مرگ است
جدایی مرگ و ماندن درد، که سرگردان نمی ماند؟!
توگشتی مبتلا از من چو گشتم مبتلایت من
طبیب ار مبتلا گردد دگر درمان نمی ماند
ز خوش حالانِ عالَم هر که را دیدم غمی دارد
کنون دانم چرا دیوانه ای میزان نمی ماند
دکتر مسعود اصغرپور