پیاپی لب به لب ساحل ببوسد آب دریا را
ازین لب روی لب گشتن حسادت می شود ما را
ببوسم روی گلگونت لبم رنگ از رُخَت گیرد
کبودی ها نمایان می کند پنهان و پیدا را
حجاب از چهره ات برکش که بینم خال هندویت
دو چندان می کند آن خال هندو روی زیبا را
نپرسم هرگز از مِهرت، درونت را خبر دارم
که چشمانت به آسانی کند حل این معمّا را
کنون آواره ام، طردم نمودند از نظربازی
به ناپاکی نمودند متهم چشمان رسوا را
که گوید می کند باطل نگاهم روزه داری را؟
که واعظ از کجا می آورد این گونه فتوا را
جهنم را کِشم آتش، من از آتش نمی ترسم
نترسم چون که خاکستر نمودم کل دنیا را
غزل ها سرد و اَبیاتم چه معصومانه می لرزد
به گرمای نگاهت آشنا کن این غزل ها را
دکتر مسعوداصغرپور